وقتی بدون اینکه خودت هم بدانی کجا
آشفته حال و سردرگم
میروی
میدوی
طپش های قلبت راه را نشان میدهد
نفس هایت به شماره می افتد
و ناگهان ...
سر بلند میکنی و
چشمت به خورشید می افتد... به قبله... به نور...
میباری
انگار که گمگشته ات را یافته ای
بعد هزار و چندی سال...
پیراهن یوسفت بوی سیب میدهد و تو مست از وصال به سجده می افتی
اما عجیب این که
میبینی و دلتنگتر میشوی
می یابی و بیشتر میخواهی...
اشک هایت اذن دخول نخوانده راهی میشوند
و راه را نشانت میدهند
از باب الکرامه که وارد شوی
خودت را غرق در کرامات حضرت عشق میکنی
جلوتر میروی
با سیل همراه میشوی و ناگهان...
جهان از حرکت می ایستد
زمان به احترام شکوه این لحظه سکوت می کند
و تویی و یک بهشت شش گوشه
زبانت بند می آید
فطرس وار از همان دور
زانو می زنی
با بالهای شکسته
دستت را روی قلبت میگذاری و :
"السلام علیک یا اباعبدالله..."

برچسب:
نویسنده: آرتمیس حیدریان