خرید بک لینک

وقتی بدون اینکه خودت هم بدانی کجا

آشفته حال و سردرگم
میروی
میدوی

طپش های قلبت راه را نشان میدهد
نفس هایت به شماره می افتد
و ناگهان ...
سر بلند میکنی و
چشمت به خورشید می افتد... به قبله... به نور...
میباری
انگار که گمگشته ات را یافته ای
بعد هزار و چندی سال...
پیراهن یوسفت بوی سیب میدهد و تو مست از وصال به سجده می افتی
اما عجیب این که
میبینی و دلتنگتر میشوی
می یابی و بیشتر میخواهی...

اشک هایت اذن دخول نخوانده راهی میشوند
و راه را نشانت میدهند
از باب الکرامه که وارد شوی

خودت را غرق در کرامات حضرت عشق میکنی

جلوتر میروی
با سیل همراه میشوی و ناگهان...

جهان از حرکت می ایستد
زمان به احترام شکوه این لحظه سکوت می کند

و تویی و یک بهشت شش گوشه
زبانت بند می آید
فطرس وار از همان دور
زانو می زنی
با بالهای شکسته
دستت را روی قلبت میگذاری و :

"السلام علیک یا اباعبدالله..."

برچسب: نویسنده: آرتمیس حیدریان تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:30

صفحه بندی